ساخت وبلاگ تلویزیون سامسونگ تعمیرگاه گیربکس اتوماتیک تاچ و ال سی دی بازی اندروید نمونه سوال امتحانی لوازم جانبی سامسونگ لوازم جانبی اپل لوازم جانبی هواوی خرید اینترنتی
free web page counters mikhanehkolop

mikhanehkolop

یه دریای آبی تو چشمای توست

که هفت دریا رو پس می‌زنه

تو بی من به غم میرسی

قدمات نفس نفس می‌زنه

تو ای همخواب پروانه ها

که از خواب گل رویا تری

میدونی تنهایی چه زجرآوره؟!

تو شهد عاشقی رو چند می‌خری؟!

من بی تو فردام پر مخاطره س

می‌ترسم از جایی نداره تو رو

نزار جهانم بی رنگ بشه

تنهایی بده، تو تنها نرو

و اینجا رنگ خون داره هر غروب

مثه رنگ سرخ رژ رو لبات

همه تن گوشم تا بشنوم

دوست دارم ها از صدات

بغل می کنم تنها عکستو

ی وقتایی که دلتنگ میشم

تو دریایی آرزوهای منی

ساحلت میشم که بیای به پیشم

سعید فلاحی (زانا کوردستانی)


تعداد بازدید : 0
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 24 مهر 1398 توسط زانا کوردستانی

❆ نیل عشق:


موسی شده ام

و افتاده در نیل عشقت!

خوشا مرا

اگر آسیه گردی!


سعید فلاحی (زانا کوردستانی)

آی دی تلگرام شاعر:

@ZanaKORDistani63

لینک کانال شعر و ادب میخانه:

@mikhanehkolop3

کانال شعرهای سپکو(سپید کوتاه) سعید فلاحی(زانا کوردستانی)

https://t.me/sepkomikhaneh

اینستاگرام میخانه:

https://www.instagram.com/zanakordistani?r=nametag

وبلاگ میخانه در بلاگفا:

http://mikhanehkolop3.blogfa.com



تعداد بازدید : 0
نوشته شده در تاريخ 1398/7/22 توسط زانا کوردستانی

ثبت شعری از من در کانال تلگرامی شعرهای باران خورده

۱۵ شهریور ۱۳۹۸


تعداد بازدید : 0
نوشته شده در تاريخ 1398/6/18 توسط زانا کوردستانی


تعداد بازدید : 0
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 18 مهر 1398 توسط زانا کوردستانی


💜 رفتن تو:


رفتن تو

اتفاق بزرگی است

فاجعه ای بی پایان

مثل خشکسالی های ایران

مثل سوء تغذیه کودکان آفریقا

وقتی تو رفتی خانه ی ما چهار دیواری ای شد

بی در و پنجره،

تو که رفتی

همه چیز دنیا عجیب شد

مثل آوار زده ایی

که جنازه اش را از زیر خاک بیرون میکشند

که به خاک بسپارند


سعید فلاحی


تعداد بازدید : 0
نوشته شده در تاريخ 1398/7/20 توسط زانا کوردستانی


💜 جوانه عشق:


تو دختر پاك اردیبهشت

من پسر سبز پاییز

تو دانه ي ناشكفته

من باران ناچكيده

باد تو را آورد

ابر مرا باريد

سبز شديم پيوسته

جوانه زديم در عشق

زرد شديم به سرود خزان

يخ زديم به سرماي زمستان

و بارها در آغوش هم

مرديم

و زنده شديم.



سعید فلاحی


تعداد بازدید : 0
نوشته شده در تاريخ 1398/7/19 توسط زانا کوردستانی


💜 خوبم:


خوبم؛

شبیه فانوس کنج انباری

که دل پری از لامپ ها دارد

خوبم،

شبیه گلدان کنار پنجره

که با حسرت

گل های آفتابگردان مزرعه را می نگرد

خوبم؛

شبیه قایق خسته

در خشکی

که می داند دیگر به آب نمی افتد

خوبم؛

شبیه نوار کاستی

که سال هاست آواز عشق اش

در پس خاطره ها جا مانده

خوبم...

تو چطوره؟!



سعید فلاحی

تعداد بازدید : 0
نوشته شده در تاريخ 1398/7/17 توسط زانا کوردستانی


من خدا را می بینم

توی بارانی که می بارد

روی گلبرگ گلی که

پدر در باغچه می کارد


من خدا را می بویم

توی عطر پاک یک گل

می شنوم نامش را

در صدای هر بلبل


من خدا را حس کردم

توی قلبم، شاد و خندان

او همیشه فکر ما هست

توی برف و باد و باران


من خدا را می شنوم

در صدای جوی و جویبار

در میان ذکر مادر

در دل شب های تار


من خدا را می فهمم

در نگاه پاک بابا

در زمان تماشای

بازی کودکانه ی ما


من خدا را دوست دارم

خالصانه، پاک، کودکانه

اندازه ی دریا و آسمان ها

با دلی پر مهر، عاشقانه


سعید فلاحی (زانا کوردستانی)


تعداد بازدید : 0
نوشته شده در تاريخ 1398/7/15 توسط زانا کوردستانی

من از تنهاییِ این مرد

و این احساسِ دل‌مُرده

و شاید نمانی پیشم

که از یادم تو رو بُرده

هزاران بار می‌ترسم من

من از تکرارِ این غربت

به طعمِ تلخِ یک وحشت

از شب های پر تنهایی

بدونِ گرمای آغوشت

هزاران بار می‌ترسم من

من از تو، از خودم، از شب

و پَرسه زیرِ نورِ ماه

میانِ کوچه، تنهایی

و رفتن به راهی بی راه

هزاران بار می‌ترسم من

من از آوارِ تنهایی

به رویِ تنِ نحیفم

و باختن به میدان عشق

و حذف به دست حریفم

هزاران بار می‌ترسم من

من از احساسِ مَردی که

تمومِ شب رو بیداره

نمی‌خوابه و بی تابه

تنش سالم نه بیماره

هزاران بار می‌ترسم من

هزاران بار می ترسم من

تواَم باشی به‌جای من

هزاران بار می ترسی تو

از این شبهای اهریمن

هزاران بار می ترسم من.

سعید فلاحی (زانا کوردستانی)


تعداد بازدید : 0
نوشته شده در تاريخ 1398/7/14 توسط زانا کوردستانی


سلام مهربانم،

به لطف حضرت دوست حال ما خوب است، اما امان از دلتنگی که امانمان را بریده است. شاعر گفتنی، حال ما خوب است اما تو باور نکن!!!

اعتراف می‌کنم که نمی‌توان فروغ نگاهت را فراموش کرد. باور داری که من تنها در وجود تو آرامش می یابم.

بی تو در سایه سار کدام درخت بنشینم که طراوت خنکای تو را داشته باشد؟!

این روزها احساس می کنم که در گوشه ای دنج در جنوبی ترین نقطه ی دلم تو حضور داری و این کار را برایم سخت تر می کند. با اینکه عزیزترین و نزدیک‌ترین به منی، اما باز نوشتن از تو برایم سخت است.

حرف های زیادی در گلویم دارم که از توان قامت قلم خالی است که بر صفحه و کاغذ جاری کند. همین بس که منتظرم تا چراغ مهربانی ات را بیفروزی به حضوری، نگاهی و لبخندی.

خبرت هست همهٔ پروانه ها و قناری‌ها مغموم آمدنت هستند و سر از پا نمی شناسند از آن دم که خبر آمدنت را شنیده اند.

دیروز گل آفتابگردان با غنچهٔ خانمان نیز جویای احوالت بود. طفلک دل‌پریش آفتاب نگاه تو است.

این روزها، پاییز از راه رسیده، اما باور دارم تو بیایی بهار می شود.

کاش زودتر بیایی... منتظرم صدای قدسی قدم های تو را از کوچه های شب بشنوم. لحظه های بی تو بودن عجیب پر درد می گذرند!.

این روزها به شوق آمدنت، کنار پنجره هایی که عطر خوش قدم هایت را می‌پراکنند، می‌ایستم و با گنجشک ها از روزهای خوب با تو بودن می‌گویم.

بی تاب‌ام آمدنت را، و از خود می پرسم: چند سحر به آمدنت؟! چند ترانه تا رسیدنت؟! و چند گلدان تا بهار حضورت باقی است؟!

می دانم می‌آیی، آمدنت در کار است و مرا همین امید شیرین، شاعر می‌کند و وا داشته تا همهٔ کوچه های شهر را برای آمدنت آذین ببندم.

بی شک همین روزهاست دوباره با بهار آمدنت، شکوفهٔ لبخند بر لب‌هایم شکوفا می‌شود و فروردین و اردیبهشت های آرامش را به من تعارف می‌کنی.

همهٔ روزها و ماه های سال را به نام عزیزت می‌کنم، تا که برگردی. به پای قدمت شعر، غزل و ترانه خواهم کاشت. اصلأ اگر تو بخواهی ماه را آویزان پنجرهٔ اتاقت خواهم کرد و به نسیم می‌سپارم هر صبح با آواز قناری نوازشگر موهایت باشد.

زودتر بیا! اقاقی های باغچه می گویند که تو حتمأ خواهی آمد.

نمی توانم دلتنگ نباشم، از دوری ات و این فاصله، شکوه نکنم. اما دم نمی‌زنم که مبادا خاطر عزیزت مکدر شود. اما بدان حال این روزهای من، حال پرنده ای است که نه بال پریدن دارد و نه آشیانی برای پناه بردن.

مرا ببخش اگر طاقتم تمام شده و با زبان دلتنگی ها صدایت می‌کنم‌. گمانم که هذیان می‌گویم اما هذیان های یک مرد عاشق هم خواندنی است.

دستم از همه جا کوتاه است. حتی دستم به ضریح پنجره ها نمی‌رسد که رو به آمدن تو باز کنم. کاش تو هم می‌دانستی تحمل این همه انتظار، چه کشنده است.

از گفتگوی جیرجیرک ها با ماه، فهمیده ام آنها هم دلتنگ آمدنت هستند.

ماه‌ترین! این شب ها بدون ماهِ وجودت هیچ لطفی ندارد.

زود تر مهتاب حضورت را بر شب های سیاه تنهایی ام بتابان.


سعید فلاحی (زانا کوردستانی)


تعداد بازدید : 0
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 10 مهر 1398 توسط زانا کوردستانی
صفحات وبلاگ
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به mikhanehkolop مي باشد
طراحی : Tem98.Ir| قدرت گرفته از شاپلاگر